خرید بک لینک

کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و زیاد زجر نکشد. مردم با سطل روی سر الاغ هر بار خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد سعی می کرد روی خاک ها بایستد. روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و بیرون آمد

مشکلات مانند تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم

اجازه دهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند

از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود

برچسب: داستان پندآموز,داستان پندآموز کوتاه,داستان پند آموز عاشقانه,داستان پند اموزوکوتاه,داستان پندآموز بلند,داستان پندآموز كوتاه,داستان پندآموز و کوتاه,داستان پندآموز و زیبا,داستان پندآموز مذهبی,داستان پندآموزجدید, نویسنده: باربد رستگار تاريخ: چهارشنبه 5 آبان 1395 ساعت: 16:52

صفحه بندی